نامه کی کاوس به شاه مازندران
چون شب فرا رسید سپاه ایران دست از کشتار باز کشیدند.
کاوس گفت «دیوان مازندران به کیفر خود رسیدند و بیش ازین شایسته نیست خون
آنان را بریزیم. اکنون باید مردی خردمند و هشیار را نزد شاه مازندران
بفرستیم و او را بفرمانبرداری بخوانیم.»
پس کاوس دبیر را فرمان داد تا
نامه ای گویا بشاه مازندران نوشت و بیم و امید درآن نشاند که «ای گرفتار
خود کامی و غرور، تو با دیوان و جادوان همداستان شده ای و ببدی و بددینی
گرائیده ای. باید بدانی که اگر بدکنش باشی جز بدی نخواهی دید. اما اگر
دادگری و پاکدینی پیشه کنی بهره تو نیکی و آفرین خواهد بود. می بینی که
یزدان با دیوان و جادوان توجه کرد. اکنون اگر خرد رهبر تواست و می خواهی در
امان باشی بی درنگ تخت مازندران را بگذار و به کهتری بدرگاه ما بیا و باج
بپرداز. مگر این فرمانبری تخت مازندران را برای تو نگاهدارد. وگرنه چون
ارژنگ و دیو سفید تو نیز دل از جان برگیر.»
آنگاه کی کاوس فرهاد را که
از دلاوران نامدار ایران بود برگزید و نامه را به او سپرد تا بشاه مازندران
برساند.
فرهاد چون نزدیک شهر نرم پایان رسید به شاه مازندران خبر
فرستاد که از کاوس پیام آورده است. شاه مازندران گروهی از پهلوانان پرخاشگر
خود را برگزید و سپاهی گران بیرون کشید و آنها را دلیر کرد و هشدار داد و
برابر فرهاد فرستاد. اینان با چهره های دژم فرهاد را پذیره شدند. چون نزدیک
رسیدند یکی از پهلوانان دست فرهاد را به تندی در دست گرفت و بیفشرد تا او
را رنجه کند. فرهاد خم به ابرو نیاورد و درد را آسان پذیرفت. وی را نزد شاه
بردند. چون نامه کاوس را خواند و از دستبرد رستم و کشته شدن پولاد غندی و
بید و ارژنگ و دیو سفید آگاه شد دل در برش زار گردید و جانش پر اندیشه شد و
با خود گفت «این رستم آفتی گزنده است و جهان از وی امان نخواهد یافت.»
سه روز فرهاد را نزد خود نگاهداشت. روز چهارم برآشفت و گفت در پاسخ به
کاوس بگو «ای شاه نو خاسته بی خرد، تندی و خامی تو نمی گذارد هماورد خود را
بشناسی وگرنه چگونه از چون منی با چنین بر و بوم و دستگاه می خواستی که به
بارگاه تو بیایم؟ مرا هزاران هزار لشکر جنگاور است و هزار و دویست پیل
جنگی دارم که از آنها یکی در لشکر تو نیست. تو آماده کارزار باش که من به
پیکار با تو کمر بسته ام و به زودی با سپاه خود خواب خوش را از سر تو و
لشکرت بیرون خواهم راند.»
چون این پیام به کاوس و رستم رسید و فرستاده شکوه و
دستگاه شاه مازندران را باز نمود، تهمتن گفت «پیام بردن نزد شاه مازندران
کار من است. باید نامه ای چون تیغ برنده نوشت و بمن سپرد تا من به وی
برسانم و با گفتار خود خون در مغز وی بجوشانم.»
کاوس آفرین گفت و
فرمان داد نامه نوشتند که «ای شاه خودکامه، سخنان بیهوده گفتی و به بی خردی
دم زدی. اکنون یا سرت را از بن فزونی تهی کن و بنده وار نزد من آی و یا
لشکری چون دریا به مازندران خواهم کشید و جوی خون روان خواهم ساخت و مغز
سرت را طعمه کرکسان خواهم کرد.»
رستم بر رخش نشست و با نامه کاوس
روبراه گذاشت. دیگر بار لشکری از مازندران پیش رفت تا بیم در دل فرستاده
کاوس اندازد. چون چشم تهمتن بر لشکر افتاد، درختی پُر شاخ برکنار راه بود،
دست انداخت و دو شاخ درخت را در دست گرفت و به تندی پیچاند. درخت از بیخ و
بن از زمین کنده شد. آنگاه رستم درخت تنومند را چون ژوبین در دست گرفت و بر
سر لشکر مازندران انداخت. چندین سوار در زیر آن فروماندند. پیشرو لشکر که
از پهلوانان نامدار بود به رستم نزدیک شد و برای آنکه زور به رستم بنماید
دست او را در دست گرفت و سخت فشرد. رستم خندید و ناگاه مشت او را در چنگ
خود گرفت و فشرد. رنگ از روی پهلوان پرید و دستش تباه شد و خود ناتوان از
اسب فرو افتاد. لشکر مازندران در کار رستم خیره ماندند. سواری خبر بشاه
مازندران برد. شاه مازندران پهلوان نامی خود «کلاهور» را پیش خواند. کلاهور
دلیری جنگجو و نیرومند و چون پلنگ غران پیوسته در جستجوی پیکار بود.
شاه گفت : باید نزد این فرستاده بروی و با هنرنمائی خود آب در دیدگان او
بیاوری و او را شرمنده سازی.» کلاهور چون نرّه شیری بیش تاخت و روی دژم کرد
و دست رستم را در چنگ گرفت و سخت بیفشرد. چنانکه دست رستم همه کبود شد.
اما رستم روی نپیچید و چنگ کلاهور را چنان در دست فشرد که ناخن های آن فرو
ریخت. کلاهور یا دست آویخته و ناخن های ریخته و پر درد نزد شاه باز آمد و
گفت «چنین دردی را پنهان نمی توان داشت و ما را با چنین پهلوانی یارای جنگ
نیست. بهتر آنست که در آشتی بکوشی و باج بپذیری و این رنج را برخود آسان
کنی.»
آنگاه رستم دمان از راه رسید. شاه مازندران او را در بارگاه خود
جائی بسزا داد و از کاوس و لشکر ایران و نشیب و فراز و رنج راه جویا شد.
سپس پرسید که «آیا تو که برو بازوئی چنین نیرومند داری رستمی؟» رستم گفت
«من چاکری از چاکران رستمم، اگر خود در خور چاکری وی باشم. جائی که او باشد
من کیستم؟ رستم پهلوانی بی مانند است:
جهان آفرین تا جهان آفرید
چو رستم سرافراز نآمد
پدید
یکی کوه باشد به رزم اندرون
ازآن رخش وگرزش چه گویم
که چون
چو او رزم سازد چه باید گروه؟
کند کوه دریا و دریا
چو کوه
به تنها یکی نامور لشکرست
پیام آوری را نه اندرخور
است
اما رستم پیام داده است که اگر خردمندی تخم زشتی مکار و فرمانبری پیشه کن که اگر از شاه ایران اجازه داشتم یک تن از لشکرت را زنده نمی گذاشتم.» آنگاه نامه کاوس را به وی داد.
شاه مازندران چون پیغام را شنید و نامه را دید خیره شد و برآشفت و به رستم گفت « این چه گفتگوی بیهوده است که کاوس مرا نزد خود می خواند. به کاوس بگو که هرچند تو سالار ایرانیان باشی من شاه مازندرانم و سپاه و دستگاه و زر و گوهر از تو بیشتر دارم. زنهار اندیشه بیهوده بخود راه مده و در پی تخت شاهان مباش. عنان بگردان و به کشور خود باز گرد. که اگر با سپاه خود از جای بجنبم و آهنگ جنگ کنم ترا یکسره از میان برخواهم داشت و گفتگو برتو کوتاه خواهد شد. اما به رستم نیز پیامی از من ببر و بگو ای پهلوان، مگر از کاوس چه نیکی به تو می رسد که کمر به خدمت او بسته ای؟ اگر در فرمان من باشی ترا صد چندان پاداش می دهم و ترا در میان یلان سرفرازی می بخشم و از زر و خواسته بی نیاز می کنم.»
رستم در خشم رفت و گفت «ای پادشاه بی خرد، اگر بخت از تو
برنگشته بود چنین نمی گفتی. مگر رستم سرفراز نیازی به گنج و سپاه تو دارد؟
رستم دستان شاه زابلستان است و در گیتی همانندی ندارد. اگر باز چنین بگوئی
تهمتن زبان از دهانت بیرون خواهد کشید.»
شاه مازندران از این سخنان
تافته شد و در خشم رفت و به دژخیم گفت «این فرستاده را بگیر و بی درنگ گردن
بزن.» دژخیم تا نزدیک رفت رستم دست انداخت و او را پیش کشید و یک پای او
را در دست گرفت و پای دیگر او را زیر پای خود گذاشت و چون شیر خشمگین وی را
از هم درید. آنگاه رو به شاه مازندران کرد و گفت «اگر از شاهنشاه ایران
دستور می داشتم با لشکرت کار زار می کردم و سزای ترا درکنارت می گذاشتم.
باش تا کیفر این بدخوئی و گستاخی را ببینی.» این بگفت و برخشم از بارگاه
بیرون آمد و شاه مازندران را خیره و بیمناک برجای گذاشت.
چون رستم از مازندران بیرون رفت شاه مازندران بی درنگ
بسج جنگ کرد و لشکری انبوه برانگیخت و سراپرده از شهر بیرون کشید و با
دیوان و پیلان بسیار چون باد رو بسوی سپاه ایران آورد.
از آن سوی رستم
به بارگاه کاوس رسید و وی را از آنچه رفته بود آگاه کرد و گفت «پاک نباید
داشت. باید دلیری کرد و به رزم دیوان پیش رفت که چون روز پیکار فرا رسد گرز
من دمار از روزگار ایشان برخواهد آورد.»
چیزی نگذشت که آگاهی آمد که
سپاه مازندران نزدیک رسیده است. کی کاوس تهمتن را گفت تا ساز جنگ کند.
آنگاه سرداران سپاه را پیش خواند و فرمان داد تا لشکر را بیارایند. طوس را
بر راست لشکر گماشت و چپ لشکر را به گودرز و کشواد سپرد و خود در دل سپاه
جای گرفت. تهمتن با تن پیلوارش پیشاپیش سپاه می رفت.
چون دو سپاه بهم رسیدند دلیری از نامداران مازندران "جویا" نام گرزی گران برگردن گرفت و چون شیر غرّان بسوی لشکر کاوس تاخت و چنان نعره ای برکشید که کوه و دشت را بلرزه درآورد و بیم در دل ایرانیان انداخت. بانگ زد که کیست تا با من نبرد جوید. جوشن در برش میدرخشید و تیغ برنده اش خون می جست. از سپاه کاوس آوازی برنخاست. کاوس رو به پهلوانان و جنگجویان خود کرد و گفت «چه شد که از تعره این دیو چنین رنگ باختید و خاموش ماندید؟» باز پاسخی نیامد. گوئی سپاه از بیم جویا پژمرده بود. آنگاه رستم عنان بگرداند و به نزد کاوس راند و گفت «شاهنشاه چاره این دیو را بمن واگذارد.» کاوس گفت «آری، چاره این با توست. دیگران خاموش مانده اند. مگر تو ما را ازین دیو برهانی. جهان آفرین یار تو باد»
رستم رخش دلاور را برانگیخت و گرد برآورد و بانگ برکشید و
چون پیل مست با نیزه ای چون اژدها بمیدان تاخت. جویا گفت «چنین خیره از
جویا و خنجر جان گذارش ایمن مشو که هم اکنون مادر را برتو سوگوار خواهم
کرد.» رستم چون چنین شنید نعره ای برکشید و نام یزدان را بر زبان آورد و
چون کوه از جای برآمد. دل جویا از نهیب رستم از جای کنده شد و ترسان عنان
پیچاند و بسوی دیگر تاخت. تهمتن چون باد از پس او در رسید و نیزه را بر
کمربند او راست کرد و بر وی زد. بیک زخم بند و گره از جوشن او فرو ریخت. او
را از زین برداشت و چون مرغی که بر بابزن کشند وی را بر نیزه کشید و سپس
برخاک کوفت.
لشکر مازندران خیره ماندند و چون سر دلیران را کشته برخاک
دیدند بیم برایشان چیره شد.
شاه مازندران چون چنین دید فرمان داد تا سپاهش سراسر تیغ برکشیدند و دست به حمله زدند. بانگ کوس برخاست و دو سپاه بریکدیگر تاختند. از گرد سواران هوا تیره شد و برق تیغ و شمشیر و نیزه در هوا درخشیدن گرفت.
زآواز دیوان و از تیره گرد
زغرّیدن کوس و اسب نبرد
شکافید کوه و زمین بردرید
بدان گونه پیکارکین کس
ندید
چکاچاک گرزآمد وتیغ و تیر
زخون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد بکردار دریای قیر
همه موجش ازخنجروگرزوتیر
دمان بادپایان چوکشتی برآب
سوی غرق دارند گفتی شتاب
همی گرزبایدبرخودوترگ
چوبادخزان بارد ازبیدبرگ
هفت روز میان دو سپاه جنگ و پیکار بود و هرچند گروه
بسیاری از دیوان بدست رستم تباه شدند هیچیک از دو سپاه پیروزی نمی یافت.
هشتم روز کی کاوس کلاه کیانی را از سر برداشت و به نیایش ایستاد و روی
برخاک مالید و به درگاه یزدان نالید و درخواست تاجهان آفرین وی را برآن
دیوان بی باک فیروزی دهد و شاهنشاهی او را نگاه دارد. آنگاه به لشکر خویش
باز آمد و کلاه جنگ برسر گذاشت و سرداران و دلاوران سپاه را گرد کرد و آنان
را دل داد و برانگیخت. سپس فرمان داد تا کوس جنگ بکوبند. آتش کین در دل
ایرانیان زنده شد و یکباره بر سپاه مازندران حمله بردند. رستم چون پیل مست
به قلب سپاه روی آورد و سیل از خون پهلوانان مازندران روان کرد. گودرز و
کشواد بر راست لشکر تاختند و گیو برچپ لشکر دست برد.
از بامداد تا شامگاه پیکار بود. رستم با سپاهی دلیر بجائی که شاه مازندران درآن بود روی آور شد. اما شاه مازندران جای تهی نکرد و با دیوان و پیلان خود روی به رستم گذاشت. تهمتن گرز را برافراخت و در میان دیوان افتاد و بسیاری از آنان را برخاک انداخت. شاه مازندران چون به نزدیک رستم رسید غریو برآورد و گرز از کوهه زین برکشید و گفت ای «بد رگ نابکار، باش تا زخم مردان را ببینی.» دل رستم از کینه به جوش آمد. گرز را فرو گذاشت و نیزه بردست گرفت و خروش برآورد و بسوی شاه مازندران تاخت. شاه مازندران دید پیلی خروشان نیزه بردست بسوی او می تازد و پیام مرگ می آورد. جانش پر بیم شد و خشم را فرو خورد و به سستی گرائید. رستم امان نداد و نیزه را سخت برکمربند او فرود آورد. کمر گسست و خفتان درید و سنان نیزه در تهیگاه شاه مازندران نشست.
ناگاه رستم دید که شاه دیوان لختی کوه شد و به جادو و افسون از صورت آدمی بیرون رفت. رستم و سپاه ایران براین شگفتی خیره ماندند. درین هنگام کی کاوس با درفش و سپاه فرا رسید و از ماجرا پرسید. رستم آنچه گذشته بود باز نمود و گفت «نیزه بر تهیگاه شاه دیوان زدم و گمانم چنان بود که سرنگون از کوهه زین به زیر خواهد افتاد. ناگاه درپیش من سنگ شد و برجای ماند. اما او را چنین نخواهم گذاشت. او را به لشکرگاه خواهم برد و از سنگ بیرون خواهم آورد.»
کی کاوس فرمان داد تا لشکریان آن تخته سنگ را به پایگاه سپاه ایران برند. لشکریان هرچه نیرو کردند سنگ از جای نجنبید. سرانجام رستم پیش آمد و چنگ انداخت و به یک جنبش تخته سنگ را از جا برکند و بردوش گرفت و به پایگاه خود آورد و برزمین افگند. آنگاه رو به سنگ کرد و گفت «دست از جادو بردار و برون آی وگرنه با تیر و تیغ پودلادین سنگ را سراسر خواهم برید و ترا تباه خواهم ساخت.» چون رستم چنین گفت ناگهان تخته سنگ چون ابر پراگنده شد و شاه دیوان با چهره زشت و بالای دراز و سرو گردن و دندانی چون گراز خود بر سر و خفتان در بر پدیدار گردید. رستم خندان شد و دست او را گرفت و پیش کی کاوس کشید.
کی کاوس براو نگاه کرد و او را در خور شمشیر دید. پس شاه
دیوان را به دژخیم سپرد و دل از اندیشه فارغ کرد. از لشکر مازندران گنج و
خواسته و زر و گوهر بسیار به چنگ افتاد. آنگاه کی کاوس به نیایش ایستاد و
دادار جهان را سپاس گفت و یک هفته به پرستش یزدان پرداخت. سپس در گنج را
بگشود و تا یک هفته بخشش و دهش پیشه ساخت و نیازمندان را بی نیاز کرد و
هرکه را در خور بود زر و خواسته داد. هفته سوم جام می خواست و به شادی و
رامش گرائید.
چون کار پادشاهی راست شد کی کاوس بر رستم آفرین خواند و
او را سپاس گفت که «ای جهان پهلوان، تخت شاهنشاهی را مردی و دلاوری تو به
من باز آورد و مرا جنگاوری و نبرد آزمائی تو پیروز کرد. پیوسته دل و دینم
به تو روشن باد.»
رستم گفت «ای شهریار، اگر رهنمونی اولاد نبود از من
کاری برنمی آمد. همه جا راستی پیشه کرد و در پیروزی ما کوشید. اکنون امید
به مازندران دارد که من او را از آغاز چنین نوید دادم. شایسته است که خلعت و
فرمان از شاهنشاه به وی رسد.» کی کاوس در زمان مهتران مازندران را پیش
خواست و آنان را به فرمان برداری از اولاد خواند و شهریاری مازندران را به
وی سپرد.
چون این کارها کرده شد کی کاوس با سپاه خود رو به ایران
گذاشت. خبر به ایرانیان رسید و بانگ شادی از مرد و زن برخاست. سرزمین ایران
را سراسر آراستند و آئین بستند و بساط بزم و رامش ساز کردند.
کی کاوس
چون به بارگاه خویش رسید برتخت شاهی نشست و دست به بخشش برد و زر و گوهر
بر مردم و سپاه نثار کرد. بزرگان ایران همه شادمان به تختگاه آمدند. تهمتن
نیز با کلاه شاهی در کنار تخت کاوس جای گرفت.
آنگاه رستم دستور خواست تا به زابلستان نزد زال باز گردد. کاوس فرمان داد تا خلعتی شایسته برای تهمتن آراستند: تختی از پیروزه و تاجی گوهر نشان و جامه ای زربفت و صد غلام زرین کمر و صد کنیز مشک موی و صد اسب گرانمایه و صد استر سیاه موی زرین لگام که بار از دیبای رومی و چینی و پهلوی داشتند و صد بدره زر و جامی از یاقوت پر از مشگ ناب و جامی دیگر از پیروزه پر از گلاب با بسیار خواستنی های دیگر و بوی های خوش بهم نهادند و فرمانی به نام وی بر حریر نوشتند و شهریاری نیمروز را از نو به نام وی کردند.
کی کاوس رستم را سپاس گفت و رستم برتخت وی بوسه داد و
کاوس را بدرود کرد. خروش کوس برآمد و رستم بر رخش نشست و شاد و پیروز
رهسپار زابلستان شد.
کی کاوس به فرخندگی برتخت شاهنشاهی نشست. طوس را
سپهبد ایران زمین کرد و اصفهان را به گودرز سپرد و غم و اندوه را از خود و
مردمان دور کرد. زمین آباد شد و مردم ایمن و توانگر شدند و دست اهریمن از
بدی کوتاه گشت.
جهان چون بهشتی شد آراسته
پر از داد و آگنده از
خواسته
***