سوشیانت

از کسانی شویم که زندگانی را تازه می سازند ومردم را به سوی راستی وپارسایی رهنمایی می کنند

سوشیانت

از کسانی شویم که زندگانی را تازه می سازند ومردم را به سوی راستی وپارسایی رهنمایی می کنند

زندگی زیباست آتشگهی گیرنده پا برجاست...

زندگی زیباست  آتشگهی گیرنده پا برجاست...

نه نه نه اما با تو می توان زیبایی را دید وحفظ کرد

......................................................................................

............................................................................................

...............................................................................................

گوش کن زمزمة تلخ مرا

که کلید در گنجینة اسرار من است

تا بگویم به تو بس قصة غم

وپس از آن بنشینیم به حال دل من گریه کنیم



***

شکوه ها دارم من

شکوه از دست زمانه ، تقدیر

شکوه از دست پدر

بابسی بغض ترک خورده ز دست مادر

آری ! از این دونفر

دل من پر خون است

کاش یک لحظه در آن موعد شهوترانی

یادی از عاقبت مستی خود می کردند

تا بدین گونه مرا

به سراشیبی پر نفرت هستی وحیات

رو به اعماق جهان هل ندهند



راستی ! بچه که بودم هر دم

می شنیدم زپدر، ازمادر

«زندگانی زیباست

زندگی شیرین است

زندگی چون رؤیاست»

ونمی فهمیدم

که چرا در نظر آدمیان

زندگی تا این حد

خوب و پر مفهوم است؟



***

سالها چون گذر باد گذشت

وکنون من شده ام، نوجوانی که نه چندان زیباست

باسؤالی که جوابش چون باد

در افق های دلم ناپیداست

هر که را می بینم

تا نگاهش به گل سرخ افتد

با دو صدشادی وشور

بی تاٴمل گوید:



«وه چقدر این زیباست

سرخی اش همچو شراب است

ورنگ سبزش

مظهرسر خوشی فصل بهار»

ولی افسوس که در چشم منِ افسرده

مطلقا زیبا نیست

شاخه ای از گل سرخ

تا که چشمم به رخش می افتد

سرخی اش زخم دلم را به نظر می آرد

رنگ سبز برگ آن هم بی درنگ

می کشد طرحی ز مرداب حیات و زندگانی

روی لوح خدشه دار از غصه های جان من

من به هر سو می کشم موج نگاه خویش را

مردمی می بینم پست تر از حیوان

عنکبوتانی که در پشت حجاب تار نیرنگ و فریب

در کمین مگس مستی وعیش وهوس وسیم و زر اند

وکنون ای تو که از هستی وسرمستی واحساس غزل پاکتری !

توبدان درنظر خستة این تازه جوان

بی تو حتی یکدم



زندگی زیبا نیست

زندگانی بی تو

خامش وبی معنی است.



شاعر : مهدی نقوی