ای رهگذربگذرتوازاین خانه ی ویرانه ام
من آشیان گم کرده ام،با این دل غمخانه ام
چون لب فروبستم دگربادردوغم هم خوشدم
راهی نباشد درسرا ، آواره ی میخانه ام !
ساقی بریزجام دگرازخوددمی بی خودشوم
دیگرتوآزارم مکن ، پر کن دگرپیمانه ام
اشکی نماند بردیده هاخشکید آب چشمه ها
شادی فراری شد زمن ازبا رغم مستانه ام
این روزگارپرفریب برماچه دردآورد پدید؟
دیگرندانم حا ل خودحتی زخود بیگانه ام !
خشکیده برگ وُبی بَرَم تیشه زدند برپیکرم
پژمرده گل گشتم دگرچون شمع بی پروانه ام
من صید دردامش شدم ،زنجیر برپایم زده !
شاید نمیداند که من چون عاشقی دیوانه ام
گاهی طبیب دردمن ! گاهی مرارسوا کند!
غمها شده مهمان من درهرشب وروزانه ام
مارا نباشد محفلی ! تاجمع دلداران رویم
آواره درصحراشدم، چون بی خبرازخانه ام
چون شمع سوزانی شدم کَزگوشه گریانم هنوز
آخرچه باشد دردمن چون روزوشب آواره ام
سودازده عشقیم وُ کس باماوفاداری نکرد
سوزددل رسوای من خاموش شد کاشانه ام
ای ساربان بی خبردیگرمپرس ازمن خبر
خاموش روبرکس مگواین قصه وُافسانه ام
http://www.shereno.com/news2.php?id=11080