مولانا جلال الدین محمد بلخی عارف گرانمایه ایران زمین
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
شایسته
است امروزه نیز برای زنده نگه داشتن این باور کهن و ملی ایرانی در هرچه
بیشتر استفاده کردن از این عدد پر رمز کوشا باشیم . برای مثال بسیار
پسندیده است که زندگی جوانان ایران زمین بر پایه این عدد ورجاوند ( مهریه ,
شادی , هفت پیمان و . . . ) آغاز گردد تا هزاران سال شکوه و تمدن و تقدس
آسمانی آن در زندگی آنان اثرات هرچه نیک بگذارد و پایه های زندگی زناشویی
شان مستحکم تر و ایرانی تر شود . چنانچه در همین کمتر از پنجاه سال پیش در
ایران , آغاز زندگی جوانان این سرزمین به احترام این عدد مقدس که نیاکان به
آن ایمان داشتند , هفت شبانه روز جشن و پایکوبی برپا می شده است . برای
نمونه میتوان یک بدعت گذاری جدیدی را در میان جوانان ایرانی پایه گذاشت که
از همین مهر و فرهنگی غنی ایرانی سرچمشه گرفته شده است . هفت پیمان برای
دختران و پسران ایرانی پیش از ازدواج :
پرهیز از دروغ
حفظ احترام میان طرفین
احترام به جایگاه پدر و مادر نزد زن و مرد
مهر و وفاداری به میهن در همه شرایط زندگی
سوگند به اجرای کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک ایرانی
سوگند به حرکت در مسیر راستی و درستی در زندگی زناشویی
تلاش و کوشش برای پیشرفت مادی و معنوی در زندگی زناشویی
به
درستی میتوان گفت که هرچه از هفت سخن بگوییم کم است . زیرا هم دایره وسعت
آن بسیار گسترده است و هم اینکه از محدوده ذهن بسته ما انسانها خارج است .
بزرگترین مسلکها , باورها و شخصیتهای ایرانی به عدد هفت ایمان داشته اند .
چنانچه کوروش بزرگ بنیانگذار حقوق بشر و آزادی انسانها پس از مرگ کالبد
ارزشمندش به عنوان هفتمین طبقه در پاسارگاد قرار میگرد , به صورتیکه شش
طبقه با سنگهای عظیم بنا می گردد و طبقه هفتم طاق آرامگاه و کالبد کوروش
بزرگ است . نمایش
جایگاه ویژه عدد مقدس هفت در نزد بزرگان ایران زمین
حضرت مولانا
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
شمس تبریزی ست تابان از ورای هفت چرخ لاجرم تاب نو آیین بر چهار ارکان نهاد
دقیقی
فلک شکافد حکمش چنانکه دست نبی شکاف ماه دو هفت آشکار میسازد
خاقانی
به کنایت هفت آسمان آدم از فردوس و از بالای هفت پایماچان ازبرای عذر رفت
ابوسعید ابوالخیر
روزی که ازین سرا کنی عزم سفر همراه تو هفت گز کفن خواهد بود
هر آن دلی که نهفته است زیر هفت زمین که تو بدو نگری همتش ز عرش برست
امیر خسرو دهلوی
کسی از هفت بام چرخ بگذشت که باغ هشت در ماوا ندارد
ز چشم کافرت کز غمزه لشگر می کشد هر سو به هفت اقلیم تن یک منزل آبادان نمی ماند
اوحدی مراغه ای
هفت عضو سرکش را زیر پای ناکرده آسمان هفتم را زیر پا چه دانی تو ؟
رومی رخان هفت زمین را چنان طواف برگرد آن سرادق زنگی شعار چیست ؟
در زمان گشت چهار فصل پدید بر زمین نیز هفت خط بکشید
انوری ابیوردی
گر بخواهی به حکم یک فرمان گره هفت چرخ بگشایی
تو آن ابر دستی که گر هفت دریا همه قطره گردد نیاید تمامت
بجزو اصل رسید آفتاب نه گردون بخیر در نهم آفتاب هفت اقلیم
باباطاهر عریان همدانی
ز آهنم هفت گردون پر شرر بی ز مژگانم روان خون جگر بی
سحر گاهان که اشک لاوه گیره ز آهم هفت چرخ آلاوه گیره
پروین اعتصامی
مرا یک دانه پوسیده خوشتر ز دیهیم و خراج هفت کشور
حضرت حافظ
زین قصه هفت گنبد افلاک پر صد است کوته نظر ببین که سخن مختصر گرفت
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود آن چه با خرقه زاهد می انگوری کرد
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است گفت این دعا ملایک هفت آسمان است
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
فردوسی بزرگ خداوندگار فرهنگ و ادب ایران زمین
چو رخش اندر آمد بران هفت کوه بران نره دیوان گشته گروه
گر این هفت یل را بچنگ آوریم جهان پیش کاووس تنگ آوریم
همان هفت کشور به شاهنشهی نهاد بزرگی و تاج مهی
زمین هفت کشور به شاهی مراست چنان کز خداوندی او سزاست
به پور جوان گفت که این هفت جام بخور تا شوی ایمن شادکام
خاقانی شروانی
گفتی که دهان به هفت خاک آب از یاد خسان بشوی شستیم
پیشت آرم هفت مردان را شفیع کز دو عالمشان تبرا دیده ام
خواجوی کرمانی
بر بام هفت قلعه گردون علم زنم دندان چرخ سرکش خونخوار بشکنم
دلم چون کشته مهد سلطان عشقش که یک ذره هفت آسمان بر نیگرد
حکیم عمر خیام نیشابوری
فردا که از این دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر به سریم
دقیقی طوسی
بر آمد برین رزم کردن دو هفت کزیشان سواری زمانی نخفت
رودکی سمرقندی
تا نخورد شیر هفت مه به تمامی از سر اردی بهشت تا بن آبان
هفت سالار کندرین فلک اند همه گرد آمدند در دو و داه
اخترانند آسمانشان جایگاه هفت تابنده دوان در دو و داه
سعدی شیرازی
چرخ مشعبد از رخ تو دل فریب تر در زیر هفت پرده خیالی نیافته
هفت کشور نمی کنند امروز بی مقالات سعدی انجمنی
گر ز هفت آسمان گزند آید راست بر عضو مستمند آید
سنایی غزنوی
هفت در دوزخند در تن تو ساخته نفسشان درو دربند
چون تو در بخشش به هفت اقلیم عالم در چون تو ممدوحی سزای معنوی شعرم کدام
استاد شهریار
او در حرم هفت سرا پرده عفت خواهی تو بدو بنگری ای دیده حیا کن
صائب تبریزی
من ندارم اختری در هفت گردون ورنه اختری از هر شرر پیش نظر پروانه را
عکس من سایه فکنده است بر یان آینه ها گر در این هفت صدف هم گهری هست مرا
چشم بینایی که شد در نقطه توحید محو هفت پرگار فلک را بی قرار خویش یافت
جامی
هفت کشور را به وی تسلیم کرد رسم کشورداری اش تعلیم کرد
عبید زکانی
این منور سطح اخضر در میان گسترده اند وین مدور طاق هفت ایوان خضرا کرده اند
بگشاد هفت کشور دینا به یک شکوه رای تو که آفتاب و فلک شرمسار اوست
عطار نیشابوری عارف گرانمایه ایرانی
اگر سر کشی زین پل هفت طاق سر و سنگ ماننده آب رود
غسل کن اول به آب دیده من هفت بار تا طهارت کرده گردی گرد هفت اعضا
گفت اگر دوزخ شود هم راه من هفت دوزخ سوزد از یک آه من
هفت گردون را در آرم زیر پر گر فرو آری بدین سر گشته سر
کو یک گوهر شناس گوهر دریای عشق تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی
یقین می دان که چشم جان چنان است که در هر ذره ای هفت آسمان است
فخرالدین عراقی
خاک درگاه او کسی بوسد کز فلک هفت نردبان دارد
ریزه چینی است از سر خوانش آسمان گر چه هفت خوان دارد
فرخی سیستانی
همی شد از پس شب با ستارگان پروین چو هفت کوکب سیمین بر آهنین زیزب
خجسته ای ز همه خسروان بفضل و هنر بقدر و منزلت از هفت آسمان بگذر
فروغی بسطامی عارف گرانمایه ایرانی
آن که بر بندد کمر در خدمت پیر مغان می نیارد در نظر سلطان هفت اقلیم را
ساقی فرخنده بی تاب کفش ساغر است پیرو چشم خوشش گردش هفت اختر است
در ساکنان هفت فلک خواب و خور نماند از ناله شبانه و از های های ما
محتشم کاشانی
باده ای که این هفت خم در خود نیابد ظرف پیش دست ساقی ما در ته پیمانه
در هفت زمین تزلزل انداخت سروش که هنوز نوخرام است
مسعود سعد سلماس
تا در افلاک هفت سیاره است تا به گیتی چهار ارکانست
کم از پایه قدر او هفت چرخ کم از مایه خشم او هفتخوان
ملک الشعرای بهار
هفت شین ساز مکن جان من اندر شب عید شکوه و شین و شغب شهفه و شور و شیون
هفت سین ساز کن از سبزه و از سنبل و سنجد و ساز و سرود و سمنو سلوی و من
نظامی گنجوی
زمین هفت است و گر هفتاد بودی اگر خاکش نبودی باد بودی
به هفت اورنگ روشن خورد سوگند به روشن نامه گیتی خداوند
وحشی بافقی
چو بار عام دهد از سران هفت اقلیم تمام روی زمین پرشود ز پیشانی
دلی دارم که با هر کس به جنگ است بر او پهنای هفت اقلیم تنگ است
نظامی
زآن چرخ که هفت بار برگشت بازیش ز هفت چرخ بگذشت
جهان فیلسوف جهان دانم رصدبند هفت آسمان داندم
[1] داد یا دات = قانون
[2] Asha
Vohuman [3]
[4] Khshathrâ
[5] Spentâ Ârmaiti
[6] Haurvatât Ameretât
[7] به عنوان
[8] نظم
[9] طبیعت
http://www.daneshjoo2030.blogfa.com