رستم![]()
بخش
بزرگی از فرهنگ پهلوانی ایران با نام رستم و داستان های او پیوند دارد،
چون: سیمرغ. البرزکوه. تیرگز. هفت خان. نوشدارو.![]()
رستم
با سوگنامه های سیاوش و سهراب و اسفندیارو افراسیاب در هم تنیده است.![]()
رستم
با کاوس و کیخسرو و دیگر شاهان نیز همزمان و همراه است.![]()
رستم
با نخستین عمل سزارین ، از بر مادر و با داروی بی هوشی و به یاری سیمرغ،
زاده می شود.
کودکی که آمده است تا تاریخ و سرنوشت و فرهنگ و
اخلاق ملتی را رقم زند...![]()
رستم، تخم ازادگی است. رستم را هیچ قدرتی نمی تواند از میان بردارد، زیرا که نماد روح ملت است و شگفتا که سرانجام نیز، نه به دست دشمن، که در چاه نابرادر ازپای درمی آید.
رستم
از سیستان و از دیار سکاها در ده هزار سال پیش تا ایرلند و چین می تازد.![]()
همه این عناصر در عرفان ایرانی سرریز است و سهرودی به آشکار اشاره می کند که با نام پهلوانانی چون رستم و کیخسرو، دو پهلوان عرصه عشق و خرد، گوهرپاک عرفان پهلوانی بنیاد نهاده می شود.
رستم نمونه برجسته یک پهلوان عارف است. سربلند و با افتخار همه ی صحنه های نبرد با دشمنان را در می نوردد و سر در برابر هیچ قدرتی خم نمی کند و حتا در برابر فرستاده دین و دولت، اسفندیار رویین تن و بی مرگ، دست به بند نمی دهد و می خروشد که:
که گفتت: برو! دست رستم ببند!
نبندد مرا دست، چرخ بلند!
اسفندیار در حقیقت نماینده قدرت و دین آور و رسول است و رستم، نماینده آزادگی و عرفان و آیین کهن و متهم به الحاد و بت پرستی!
پس، شاه که خود را دین آور می نامد، به فرمان زرتشت و برای نابودی آیین های کهن و آزاده، به مرکز مخالفان که سیستان باشد می تازد:
به زاولستان شد به پیغمبری
که نفرین کند بر بت آذری
اسفندیار آمده است تا آن نظام دمکراتیک دودمانی و عرفانی را که رستم نماینده آن است، در هم شکند و از نماینده دین نیز فتوا در دست دارد که:
چو آن جا رسی، دست رستم ببند
بیارش به بازو فکنده کمند
این رستم، نماد پهلوانی و آزادگی است که باید به بند کشیده شود.
او
نجات دهنده دربندان و گرفتاران( بیژن ازچاه. کاوس از زنجیر و جادو و...)و
رهاننده دانش و خرد از بند جادوان است.( در کوه مازندران و از دست اکوان و
دیو سفید)![]()
سیمرغ به او پیام می دهد که اگر دست به بند ندهد و با اسفندیار بجنگد، به ضرورت تاریخ و سرنوشت، خود و خاندانش نابود خواهند شد. رستم آگاهانه، نابودی خود و خانواده را می پذیرد و آن فرستاده رویین تن را با تیری از پا می افکند، تا انسانیت و مردمی و آزادی سرفراز بماند و رستم در ادب و فرهنگ ایرانی به نماد آزادگی بدل گردد.
اسفندیار جوان و جویای نام و قدرت و بازیچه دستان اهریمنی پدر باهر چه رستمد است سر دشمنی دارد، چنانکه در خان چهارم، جفت سیمرغ را که زنخدای بزرگ ایران است و نماد مردمی و آزادگی است، می کشد.
برخی پژوهشگران، پهلوانانی چون رستم را با افراد واقعی در دوران اشکانی یکی دانسته اند. رستم را نیز از شاهزادگان اشکانی قلمداد کرده و گودرز شاهنامه را همان گودرز یکم اشکانی می دانند. دوران اشکانی، دوران پهلوانی است و یاد و خاطره پهلوانان اشکانی با یادمان های دوران کهن در هم آمیخته و این پهلوانان از تاریخ به استوره و افسانه پرکشیده اند.
این پهلوانان کوشیدندتا با دستگاه ستم و دین شاهی ساسانی نبرد کنند و به همین سبب، چون ساسانین به قدرت رسیدند، یاد و نام آنان را نابود کردند و فردوسی خود می گوید:
از آنان بجز نام نشنیده ام
به همین جهت نام زال و رستم در هیچ یک از کتاب های دینی پهلوی نیامده است.
داستان
عشق رست و تهمینه از بخش های زیبای شاهنامه است. عشق در این داستان همه ی
مرزهای ملی را در می نوردد
و مرز نمی شناسد و رستم که پهلوان بزرگ ایران است
به شاهزاده ای از سرزمین دشمن دل می بازد تا از آشتی میان دشمنان، کوک
فردا(سهراب) زاده شود.![]()
رستم نماینده بی رقیب دستگاه پهلوانی ایران است و همه’ منش های آنان را در خود دارد. در جایی بر شاه قدر قدرت که او را به جنگ فرا می خواند، چنین می تازد:
همه کارت از یکدگر بدتر است
ترا شهریاری نه اندر خور است
چه می گوید رستم؟ به ما چه درسی می دهد؟ نقش انسان در برابر خودکامگی چیست! مگر شاه و دیگر قدرتمداران، این قدرت از که گرفته اند؟
برون شد به خشم اندر آمد به رخش
منم! گفت شیراوژن تاج بخش
چو خشم آورم، شاه کاوس کیست
چرا دست یازد به من! توس کیست!
این است آن اخلاق و منش پهلوانی که از ما گم شده است!
رستم اندیشه های پهلوانی و عرفانی خود را چنین باز می گوید:
مرا زور و فیروزی از داور است
نه از پادشاه و نه از لشگر است
سر نیزه و گرز یار منند
دو بازو و دل، شهریار منند
که آزاد زادم! نه من بنده ام
یکی بنده آفریننده ام
این پیام رستم که نماد منش و کنش پهلوانی است را باید بر دل و پیشانی هر انسانی نگاشت!
شگفتا که مردم به وی پیشنهاد شاهی می کنند و این دلاور عاشق آن را نمی پذیرد. زیرا که تخت سلطنتش بر دل های مردمان است:
دلیران به شاهی مرا خواستند
همان گاه و افسر بیاراستند
سوی تخت شاهی نکردم نگاه
نگه داشتم رسم و آیین راه
در سوگنامه رستم و سهراب، این بار اما، سهراب نماینده نسل جوان عرفان است که آمده است تا بنیاد ستم و شاه و دین را برکند و حکومت پهلوانی را از نو برپا دارد. او نشان از رستم و سیاوش با هم دارد.او فرزند رستم و تهمینه است. می گوید که من به ایران می روم تا:
برانگیزم از تخت کاوس را
از ایران ببرم پی توس را
به رستم دهم تخت و گرز و کلاه
نشانمش بر گاه کاوس شاه
چورستم پدر باشد و من پسر
نباید به گیتی کسی تاجور
و کاوس که این همه را خوب می داند، گدر را به جنگ
پسر می فرستد و رستم، که از پس این نوپهلوان بر نمی آید، برای نخستین بار
با فریب، پورجوان را پلو می درد و چون برای درمان وی از کاوس طلب نوشدارو
می کند. کاوس به فرستاده می گوید که اگر نوشدارو بدهم و سهراب نجات پیدا
کند:
شود پشت رستم به نیروترا
هلاک آورد بی گمانی مرا
با مرگ رستم به دست هم خون و برادر، در چاه خیانت،برای نام و قدرت، هزاره سوم پایان می گیرد.
همزمان، پادشاهی کیانی نیز به آخر می رسد.
دوران حماسه و پهلوانی غروب می کند.
آرامش و اسایش ایران به پایان می رسد.
فرزندان اسفندیار به ایران و سیستان می تازند و دمار از مردمان بر می آورند.
سیستان ویران و غارت می شود.
دین نو به آیین سراسری و اجباری مردمانی آزاده بدل می شود:
کشیدند شمشیر و گفتند اگر
کسی باشد اندر جهان سربسر
که نپسندد او را به پیغمبری
سر اندر نیارد به فرمانبری
به شمشیر جان از برش بر کنیم
سرش را به دار برین برزنیم
و دین تازه به قدرت رسیده به نام آیین نو چه می کند!:
جهان بینی آن گاه گشته کبود
زمین پر ز آتش، هوا پر ز دود
بسی بی پدر گشته بینی پسر
بسی بی پسر گشته بینی پدر
شکسته شود چرخ و گردونه ها
بیالاید از خونشان جوی ها
سرانجام زال نیز به بند می افتد و سوکنامه با جنون رودابه، پایان شوم خود را باز می یابد.
ایرج، کاوه، منوچهر و آرش نیز از بنیاد گذاران عرفان پهلوانی هستند که جداگانه به آن ها خواهم پرداخت.
رستم و زال، پدران سنت های پهلوانی و عرفانی ایران هستند. گوهر و بنیاد فرهنگ ایران در آنان است.
این
سنت ها با آمدن و رفتن سلسله ها از میان نمی رود.![]()
همانند
های رستم و زال در ادبیات دیگر مردمان نیز یافت می شود، اما هیچکدام آن
بار عاطفی و عرفانی ژرف شاهنامه را ندارند. شاهنامه، تصویری پرشکوه از
پهلوانی های انسان های عارف و عاشق آن روزگار است.![]()